مراسم رونمایی از کتاب «خونابه میناب» نوشته حمیدرضا مهاجرانی، با حضور و سخنرانی اسدالله امرایی و قاسمعلی فراست بهعنوان منتقد، امروز سهشنبه - ۱۲ آبانماه- در اندیشگاه کتابخانه ملی ایران برگزار شد.
فاطمه اکبریزاده -دبیر این نشست- با اشاره به دشواری روایت یک فاجعه تاریخی گفت: آوردن این فاجعه در قالب کلمات، کار دشواری به شمار میرود. یک حادثه تاریخی صرفاً واقعهای نیست که در زمان و مکان مشخصی رخ داده باشد، بلکه میتواند به تجربهای عمیق و ماندگار در یک جامعه تبدیل شود. فاجعه مدرسه نیز دقیقاً از همین جنس است؛ حادثهای که علاوه بر خسارتهای انسانی، زخمی عمیق بر حافظه و وجدان جمعی جامعه ما بر جای گذاشته است. در مواجهه با چنین فاجعهای، ادبیات مسئولیتی فراتر از بازنمایی و بازگویی واقعه دارد و میکوشد به رنج انسانها صدا بدهد و اجازه ندهد انسانها و زندگیهای ازدسترفتهشان به مجموعهای از اعداد در میان انبوه گزارشها و اخبار تبدیل شوند.
او با بیان اینکه ادبیات کمک میکند تجربههای فردی به حافظه جمعی پیوند بخورد و ماندگار شود، افزود: باید به ادبیات داستانی از این منظر نگاه کنیم که ابزاری مهم برای حفظ و انتقال حافظه تاریخی و فرهنگی است. در کنار مسئله حافظه فرهنگی و تاریخی، مسئله دیگری نیز در ادبیات و نقد ادبی وجود دارد که در مطالعات تروما مطرح میشود و پرسش مهمی را پیش میکشد چگونه میتوان تجربهای را روایت کرد که فراتر از ظرفیت زبان و حافظه ماست؟ آیا روایت کردن آن رنج، به مواجهه آگاهانه با آن کمک میکند یا اینکه ادبیات میتواند با بازتولید مداوم یک رنج، از صرف بازتولید آن فاصله بگیرد و امکان فهم و پردازش آن را فراهم کند؟ شاید بتوان با قطعیت بیشتری گفت که این آثار ادبی، علاوه بر ثبت در حافظه فرهنگی، میتوانند به جلوگیری از فراموشی نیز کمک کنند.
دبیر نشست گفت: به نظر من، رونمایی از این کتاب فرصتی فراهم میکند تا به این پرسشها نیز فکر کنیم؛ اینکه یک اثر ادبی چگونه میتواند یک تجربه را از زبان روایی به زبان داستانی تبدیل کند. در اینجا یک پرسش اخلاقی نیز مطرح میشود: تجربههایی که از بازماندگان جنگ میشنویم و تجربههای فردی بسیار دردناک آنان، چگونه میتواند در بستر ادبیات قرار بگیرد؛ بستری که یکی از سازوکارهای اصلی آن تخیل، شخصیتپردازی و داستانپردازی است؟ نویسنده باید مراقب باشد به دام احساسات نیفتد و از سوی دیگر، صرفاً به دنبال بازگویی یک روایت تاریخی نباشد. این مرزها بسیار باریک هستند و واقعاً میتوان در چنین جلساتی و در حضور بزرگواران، درباره آنها اندیشید.
سپس اسدالله امرایی -مترجم- در این مراسم درباره وظیفه ادبیات در مقابل فجایع انسانی که به گفته امرایی پلشتترین و پلیدترین آن، جنگ است، گفت: با نگاهی به داستان جنگ میتوان گفت ادبیات سویه ضدجنگ دارد؛ از «جنگ و صلح» تا دوران معاصر و آثار همینگوی. برخی از این کتابها در زمانی نوشته شدهاند که جنگ جاری بوده است؛ از جنگ داخلی اسپانیا تا جنگ جهانی اول. آثار بسیار خوبی در دنیا خلق شده و هنوز هم خلق میشود که شاید جدیدترین آن کتابی باشد که خودم هم ترجمه کردهام؛ «بازگشت سرباز»؛ رمانی که به پدیده تروما و موج انفجار و تأثیر آن بر روان آدمها میپردازد. داستان سرباز و افسری است که دچار موج انفجار شده و ۱۵ سال از خاطراتش حذف شده است.
او افزود: گاه این دیدگاه مطرح میشود که نویسنده باید از حادثه فاصله بگیرد و سپس درباره آن بنویسد تا به دام تبلیغ نیفتید. من خیلی کم دیدم که [نویسندگان] به دام تبلیغ بیفتند و بیشتر حرف خودشان را زدهاند. مثلا «نخلهای بیسر» نوشته قاسمعلی فراست از کتابهای خوب در این حوزه است. فاجعهای در کشور خودمان اتفاق افتاد و یکمرتبه خیل عظیمی از جامعه ما، محرومترین بخش جامعه، عزادار شدند و آسیب دیدند و زندگیشان به هم ریخت. ممکن است سالها طول بکشد تا بتوانند با این مسئله کنار بیایند و شاید هم نتوانند.
او با اشاره به آسیبهای جنگ بر کودکان گفت: به هر حال، کودکان جزو چیزهایی هستند که قوانین بینالمللی جنگ بر حفاظت از آنها تأکید دارد، اما بیشترین آسیب را کودکان میبینند.
امرایی درباره کتاب «خونابه میناب» نیز گفت: زمانی که مهاجرانی کتابش را منتشر کرد، منتظر بودم آن را بخوانم. کتاب را گرفتم و خواندم و واقعاً کتاب خوبی بود. به نظرم اگر کسی غیر از مهاجرانی این کتاب را مینوشت، نمیتوانست از پس این ماجرا بربیاید؛ چراکه او هم شناخت خوبی از این جنس ادبیات دارد و هم با ادبیات منطقه آشناست.

قاسمعلی فراست -نویسنده- درباره وجوه مثبت کتاب «خونابه میناب» گفت: اولاً از اسمش شروع میکنم «خونابه میناب»؛ «خوناب»، «میناب» اسم آگاهانه، هوشمندانه و درست و دقیق انتخاب شده است. نویسنده در کتاب نشان میدهد که اطلاعات خیلی زیاد و حافظه خیلی قدرتمندی دارد که هر چه در کتاب جلوتر میرویم، بیشتر خود را نشان میدهد. نکات هوشمندانه، رندانه و دقیقی نویسنده انتخاب کرده است: «اسیر زندان خوف و خون و خمپاره شدن»؛ سه تا «خ» پشت سر هم، همه سر جای خودش. «پر باز کردن و پرواز کردن»؛ چقدر قشنگ است اسم «مینا»، دختری که در داستان شخصیت اصلی است و میناب. اینها را نویسنده هوشمندانه و با دقت انتخاب کرده است.
او افزود: نکته دیگری که بسیار زیبا و دلنشین در رمان آمده، سن آدمهایی است که در قبرستان هستند. مثلاً هفت سال، پنج سال، شش سال؛ سؤال شد چرا اینها همه نمیتوانند بچه باشند؟ که بهخاطر این مدل، نویسنده سنمان را آورده پایین؛ هوشمندانه و رندانه به آن عمر مفید و مثبت و آگاهانهای که اینها داشتند، اشاره کرده است.
او البته یادآور شد، کتاب نکات منفی و ایکاشهایی هم دارد.
او در بخشی دیگری از مراسم درباره ایکاشهای کتاب با بیان اینکه در ادبیات با کسی تعارف ندارد، چون ادبیات ناموس و قاموسش است، اظهار کرد: داستان در جاهایی زیادهگویی دارد. چخوف یک جمله دارد و میگوید: در داستان اگر تفنگی روی دیوار آویزان بود، باید در داستان از تفنگ استفاده بشود؛ وگرنه اضافی است. خیلی جاها میشد که نباشد یا کوتاهتر باشد. یک جایی نوشتهاید «به یکی از شهرهای حاشیه بصره رفتیم»... به نظر من ایکاش «رفتیم» نیامده بود یا به شکل دیگری آمده بود. یکجاهایی از رمان روایت است و داستان نیست.

در بخش دیگری از نشست اسدالله امرایی درباره نقاط منفی کتاب گفت: یکسری چیزها در حافظه تاریخی خواننده ایرانی جا خوش کرده است و نباید آنها را تغییر دهیم. مثلا شعری از شاملو در اینجا تغییر کرده و باید همان را میگذاشتید.
امرایی در پاسخ به اینکه ادبیات داستانی چه ظرفیتهایی باید داشته شود که به زبانهای یگر نیز ترجمه شود و به کشورهای دیگر راهیابد، گفت: یکی از علتها دستگاههای عریض و طویل مخفی سانسور است که باعث میشود به نویسنده و مترجم اعتماد نکند. باید نویسنده آزادانه بتواند بنویسد و وقتی نوشت، جای خودش بازی میکند.
او افزود: بحث تبلیغات و بحث رسانه موضوع دیگری است که ما در خیلی از موارد واقعاً لنگ میزنیم. مطمئنم که اگر کتاب «خونابه میناب» جای دیگری منتشر میشد، شاید مثلاً این جلسه را برایش اینجا نمیگذاشتند. مشکل ادبیات این است آن چیزی که واقعاً میتواند و باید باشد، نیست. نمیخواهم خودمان را بزنم. بیشترین آثار ضدجنگی که در دنیا نوشته شده است را نویسندگانی نوشتهاند که به هر حال راحت توانستهاند آثارشان را بنویسند و منتشر کنند.
این مترجم خاطرنشان کرد: مخاطب ادبیات دنبال تبلیغات جنگ نیست. دنبال روایت است که در کتاب «خونابه میناب» روایت داریم، چرا روایت داریم؟ برای اینکه نویسندهاش صد تا داستان خوانده و از هر کدام آنها دو تا جمله یاد گرفته باشد، کافی است. از میناب به فلسطین و عراق میشود، چرا؟ چونه همه اینها را خوانده، تجربهها را دارد، میتواند روایت بکند، جنس روایت را میشناسد، میتواند کار بکند.
او در ادامه بیان کرد: گاه روایت ناسازگار با زندگی را ارائه میدهیم. روایت ما باید با زندگی سازگار باشد. تمام آن چیزهایی که در جامعه هست، بالاخره ما در جامعهمان داریم؛ نمیدانم قاچاقچی و آدمکش و دزد و زنباره داریم جایگاه اینها در ادبیات ما کجاست؟ واقعاً نمیتوانیم به دنیا حرف بزنیم. برای همین خیلی از حرفهای ما در دنیا شنیده نمیشود. نویسندههای خوب داریم ولی تبلیغ نمیشود.
حمیدرضا مهاجرانی - مترجم زبان عربی و نویسنده «خونابه میناب»- سخنان خود را با جملهای از ابن رشید آغاز کرد: او میفرماید «هراس مولود جهل است و جنگ مولود هراس.» شما هیچ فیلسوف، هیچ دانشمند را نمیتوانید پیدا بکنید که کتابها، اندیشهها، نظریات و جهتگیریهای اجتماعیشان پآتش جنگی را برافروخته باشد.
او در ادامه درباره نمادهایی که در داستان به کار رفته توضیح داد.
مهاجرانی با بیان اینکه نویسنده نگاه ضدجنگ را در این رمان رعایت کرد است، تأکید کرد: هیچ جنگی مقدس نیست و لعاب قداست بر جنگ کشیدن خطاست. در جایجای این رمان به مسائل اجتماعی اشاره کردهام و سعی نکردم که شعاری باشد. نکته دیگری که سعی کردم رعایت کنم این بود که به میناب به عنوان یک شهر نشسته در موقعیت جغرافیایی خاص نگاه نکردم. به میناب جان دادم و سعی کردم بگویم قهرمان اصلی داستان، میناب است.
او ادامه داد: از قصد عنوان آرامستان را آوردم من آنجا همهچیز دیدم غیر از گورستان. در گورستانها صحنههای دلخراش میبینیم؛ از ضجه، گریه، ناله، افسردگی، سر در گریبان فرو بردن، با دلی آکنده از غم، پک به سیگار زدن. دیدم برای دختری که هشت ساله شده بود، جشن گرفتند؛ همه مردم مقام عزیزان خودش را رها کرده و یکی با کیک، یکی با سینی سمبوسه، یکی با شربت. اصلاً عهد و پیمان بسته بودند که امشب غم را باید از آنجا برانیم. و یک مادر، روی گوشی موبایلش آهنگ «تولدت مبارک» را گذاشت و رقصی کرد که زیباترین رقص دنیا بود. میناب را به عنوان قربانی نگاه نکنید. میناب قهرمان عبور از غم و رنج است. آنجا دیدم کسانی را که میخواهند استفاده تبلیغاتی کنند، ژشت و عکس بگیرند.
مهاجرانی با اشاره به حضورش در یک عروسی در میناب و با اشاره به حضور خانواده شهدا در این جشن گفت: آنها میخواهند غم را از شهر دور کنند و شادی را به شهر خود راه دهند؛ چون معتقدند دنیا برای رنجهای ما ارزش قائل نیست. شاید حالا یکی دو روز هم از رنج ما بگویند اما زود فراموش میکنند. میناب برای من تجسم عینی و سمبل طلایی گذر از رنجها و چگونگی گذر از رنجها است.
او با بیان اینکه این کتاب اولین رمان اوست و پیشتر ۳۷ کتاب از زبان عربی ترجمه کرده است، گفت: چیز دیگری که سعی کردم رعایت بکنم، قوس شخصیت بود. با خودم گفتم خب راوی هستی آیا شخصیت حمیدی که وارد رمان میشود با شخصیت حمید که در پایان رمان است، هیچ تحولی پیدا نمیکند؟ مینابیهای در گویش خود به غریبه میگویند «سرحدی» و من را سرحدی صدا میکردند اما در پایان بخشی از آنجا شده بودم.

انتهای پیام





دیدگاه ها