• من عادل صمدی‌پور، ۳۱ ساله، اهل دهدشت، پرستار بیمارستان سیدالشهدا نیروی دریایی در بندرعباس هستم. در جنگ رمضان، حدود ۱۲۸ مجروح جنگی را پذیرش کردیم. با وجود بمباران، ترس و خستگی، همکارانم لحظه‌ای از خدمت دست نکشیدند؛ حتی برخی با وجود شهادت عزیزانشان در بیمارستان حاضر شدند. یکی از همکارانم با دو فرزندش به بیمارستان می‌آمد و با وجود نگرانی برای آن‌ها، در اتاق عمل به مجروحان خدمت می‌کرد. عشق به وطن و انسان‌دوستی، ما را در سخت‌ترین روزها کنار مجروحان نگه داشت.

  • من مهدیه محمدزاده، پرستار بخش دیالیز بیمارستان سیدالشهدا نیروی دریایی بندرعباس هستم. روز جنگ، با قطع برق و در تاریکی، با نور گوشی بیماران را از دستگاه جدا کردیم و خونشان را به بدنشان برگرداندیم تا آسیبی نبینند. خانواده‌ام نگرانم بودند، اما احساس مسئولیت اجازه نمی‌داد بیمارستان را ترک کنم. پرستاری برای من فقط یک شغل نیست؛ سوگندی است که حتی در سخت‌ترین شرایط، به آن پایبند می‌مانم.

  • من عاطفه حیدری، هد نرس بخش زنان و زایمان بیمارستان سیدالشهدا نیروی دریایی بندرعباس هستم. در روزهای جنگ، با وجود انفجارها و نگرانی خانواده‌ها، کنار بیماران ماندیم. همسرم همراه فرزندانمان در پارکینگ بیمارستان منتظرم می‌ماند تا شیفتم تمام شود. خاطره ماندگارم، مادری هفت‌ماهه باردار است که با وجود اضطراب و نیاز به مراقبت، از ما خواست به سربازان مجروح رسیدگی کنیم. این نوع‌دوستی، معنای واقعی مسئولیت و انسانیت را برایم زنده کرد.

  • من محمد حسینی، کارشناس رادیولوژی بیمارستان سیدالشهدا نیروی دریایی بندرعباس هستم. روزهای جنگ، با وجود بمباران و لرزش ساختمان از موج انفجار، به تصویربرداری و رسیدگی به مجروحان ادامه دادیم. یک‌بار هنگام سی‌تی‌اسکن مجروحی با خونریزی شدید، صدای انفجار و گریه همسرش را می‌شنیدیم. اگر دوباره جنگ شود، می‌مانم و خدمت می‌کنم؛ اما انتظار دارم به معیشت و حقوق کادر درمان و نیروهای نظامی که در بحران‌ها پای کارند، بیشتر رسیدگی شود.

  • من شیوا کریمی، سوپروایزر آموزش سیدالشهدا نیروی دریایی بندرعباس هستم. روز اول جنگ، با وجود انفجارهای نزدیک، به خدمت ادامه دادیم. تجربه حادثه اسکله شهید رجایی ما را برای بحران آماده‌تر کرده بود. با وجود نگرانی خانواده‌ها و سختی‌های شغل پرستاری، احساس مسئولیت در برابر مردم اجازه نمی‌داد بیمارستان را ترک کنیم. حتی همکاران بازنشسته نیز آمدند تا در آن روزهای سخت، هیچ‌کس را تنها نگذاریم.

  • من بی‌بی‌زهرا حسینی‌زاده، پرستار بیمارستان سیدالشهدای نیرو دریایی بندرعباس و در آستانه بیست‌وهفتمین سال خدمتم هستم. روزهای جنگ، مرخصی‌ام را لغو کردم و به بیمارستان برگشتم؛ با وجود نگرانی خانواده، نمی‌توانستم میدان خدمت را خالی کنم. خدمت به هم‌وطنان را افتخار می‌دانم. خواسته‌ام رسیدگی به حقوق و معیشت پرستاران و اجرای قانون سختی کار است تا بتوانیم در کنار خدمت، به خانواده و والدین سالمندمان نیز برسیم.

  • من زیبا احمدی، پرستار بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان سیدالشهدا نیروی دریایی بندرعباس هستم. روز اول جنگ، با وجود انفجارها، به کارمان ادامه دادیم و حتی عید نیز کنار بیماران ماندیم. خانواده‌ام نگران بودند، اما وجدان کاری، عشق به وطن و احساس مسئولیت اجازه نمی‌داد بیماران را تنها بگذاریم. تلاش می‌کردم به همکاران جوان‌تر هم روحیه بدهم. امیدوارم هیچ‌وقت دوباره شاهد جنگ و چنین روزهای سختی نباشیم.

  • من سیده فاطمه حسینی، ۲۳ ساله و پرستار اورژانس بیمارستان سیدالشهدا نیروی دریایی بندرعباس هستم. روز اول جنگ، با وجود استرس، ترس و گریه، تمام تلاشمان را برای کمک به مجروحان کردیم. خانواده‌ام نگران بودند، اما وظیفه‌مان می‌دانستیم کنار بیماران بمانیم. پدرم از شیراز تماس گرفت و گفت: «تو را به خدا سپردم؛ ان‌شاءالله خدا حافظت باشد.» اگر دوباره جنگ شود، بدون شک می‌مانیم و خدمت می‌کنیم. دم همه کادر درمان که از خانواده گذشتند تا به مردم خدمت کنند، گرم.

  • من مسلم بزی، ۴۰ ساله و با ۲۳ سال سابقه خدمت روزهای جنگ، به‌عنوان سرشیفت اورژانس بیمارستان سیدالشهدا نیروی دریایی بندرعباس هستم. کادر درمان را برای پذیرش مجروحان آماده کردیم. ۴۸ ساعت کامل در بیمارستان ماندم تا شرایط تثبیت شود. از خاطرات ماندگارم، فداکاری دکتر کامران رحیمی است که با وجود ازدحام مجروحان، با سرعت عمل، مانع قطع عضو یکی از نیروهای پدافند شد. اگر دوباره جنگ شود، باز هم می‌مانیم و خدمت می‌کنیم؛ هیچ انفجاری مانع انجام وظیفه‌مان نشد.

  • من روژین صمیمی‌فر، ۳۳ ساله و سوپروایزر بالین بیمارستان سردار سلیمانی کرج هستم. در روزهای جنگ، صدای انفجارها در خانه مضطربم می‌کرد، اما در بیمارستان نگرانی‌ام چند برابر بود؛ چون احساس مسئولیت در برابر بیماران داشتم. از تکرار ورود مجروحان بیش از ظرفیت اورژانس، انتقال بیماران در شرایط بحرانی، قطع برق و از کار افتادن دستگاه‌های حیاتی می‌ترسیدم.

  • من ایمان بهرامی، ۴۶ ساله و بهیار اورژانس بیمارستان سردار سلیمانی کرج هستم. در روزهای جنگ، با وجود استرس، افزایش شیفت‌ها و حجم بالای کار، تلاش کردیم به وظایفمان عمل کنیم. تعدادی از همکاران برای کمک به هلال‌احمر اعلام آمادگی کردند و بسیاری نیز در طرح جان‌فدا ثبت‌نام کردند. هر اتفاقی بیفتد، کادر درمان مانند همیشه برای خدمت به وطن و هم‌وطنانمان در صحنه حاضر خواهد بود.

  • من فریبا نصیری، ۲۶ ساله. پرستار بخش اورژانس بیمارستان سردار سلیمانی کرج هستم. «در دوران جنگ، هم من و هم خانواده‌ام که در لرستان زندگی می‌کنند، استرس زیادی داشتیم. خانواده‌ام اصرار می‌کردند کارم را ترک کنم و به شهرمان برگردم، اما ماندم و به کارم ادامه دادم؛ زیرا ما پرستاران شغلمان را با عشق انتخاب کرده‌ایم. آن روزها مدام با خودم فکر می‌کردم اگر مجروحان، اعضای خانواده خودم بودند، چه احساسی داشتم و چه انتظاری از کادر درمان داشتم.»

  •  من سحر احمدی، ۳۲ ساله و سرپرستار اورژانس بیمارستان سردار سلیمانی کرج هستم. با وجود ترس و احساس ناامنی، به خودم می‌گفتم این شغل را با علاقه انتخاب کرده‌ام و باید پای کارم بمانم. شب انفجار در محدوده وحدت، با اینکه شیفت نبودم، نگران افزایش مجروحان و کمبود نیرو شدم و از همسرم خواستم مرا به بیمارستان برساند. چند ساعت کنار همکارانم به مجروحان رسیدگی کردم و نزدیک صبح به خانه برگشتم.

  • من فاطمه امانی، ۲۹ ساله و پرستار اورژانس هستم. در دوران جنگ، در بیمارستانی در کرمانشاه و نزدیک مراکز حساس کار می‌کردم. با وجود استرس و خطر، باورم این بود که چه در خانه باشم و چه بیمارستان، در معرض خطرم؛ پس می‌مانم و به وظیفه‌ام عمل می‌کنم. از دوران دانشجویی آموخته‌ایم که پیش از هر چیز، به‌عنوان انسان به همنوعمان کمک کنیم. در بحران‌ها، نیاز جامعه به کادر درمان بیشتر و مسئولیت ما سنگین‌تر می‌شود.

  • من سامره اسماعیل‌زاده، ۴۲ ساله و پرستار اورژانس بیمارستان سردار سلیمانی کرج هستم. در دوران جنگ، با وجود ترس و اصرار خانواده‌ها برای رفتن به شمال، من و همسرم در کرج ماندیم و فقط فرزندمان را به خانواده سپردیم. در بیمارستان، هنگام شنیدن صدای انفجارها تلاش می‌کردیم خونسرد بمانیم و از بخش خارج نشویم تا بیمارانی که امکان جابه‌جایی نداشتند، بیشتر مضطرب نشوند.

  • من نسترن جامه‌بزرگ، ۲۹ ساله - پرستار بخش اورژانس بیمارستان سردار سلیمانی کرج هستم - «در دوران جنگ، خانواده‌ام به همدان رفته بودند و من تنها بودم، اما با وجود این شرایط، ترس و اضطرابی نداشتم. خانواده‌ام اصرار می‌کردند نزد آن‌ها بروم و می‌گفتند جانت از کارت مهم‌تر است، اما من معتقدم وقتی این شغل را انتخاب کرده‌ایم، باید تا آخر پای آن بمانیم. اگر دوباره جنگ شود یا حتی درگیری‌ها به داخل شهرها کشیده شود، باز هم بیمارستان را ترک نمی‌کنم و تا آخرین لحظه می‌مانم.»

  • من رویا آقاجانی، ۳۳ ساله پرستار بخش اورژانس بیمارستان سردار سلیمانی کرج هستم - «در جریان جنگ ۱۲روزه باردار بودم و یک پسر چهار ساله داشتم. مواجهه با مجروحان و شهدا فشار روحی زیادی به من وارد می‌کرد و مدام گریه می‌کردم، اما با این حال به شیفت‌هایم می‌رفتم.

  • من لاله الماسی، پرستار بیمارستان بقایی اهواز هستم. شب حمله به بیمارستان سه انفجار شدید رخ داد. با هر انفجار، بیماران را از طبقه دوم به پایین می‌بردیم و در سرمای زمستان، با پتو و کاپشن روی زمین می‌نشستیم. با آرام شدن اوضاع، آن‌ها را به بخش برمی‌گرداندیم؛ اما با صدای انفجار بعدی، همه‌چیز تکرار می‌شد. با وجود ترس خودمان و نگرانی خانواده‌ها، ماندیم؛ چون بیماران هم از جنگ می‌ترسیدند و هم نگران نیمه‌ماندن درمانشان بودند. نمی‌توانستیم تنهایشان بگذاریم.

  • من مهتاب رضایی، از بخش اطفال بیمارستان بقایی اهواز هستم. کودکان از صدای انفجارها چنان ترسیده بودند که حتی نمی‌توانستند درست صحبت کنند. با وجود نگرانی و کمبود امکانات، به بیمارستان برگشتیم تا درمان، به‌ویژه شیمی‌درمانی بچه‌ها، متوقف نشود. هنگام انتقال به بیمارستان شفا، همه از پرستاران تا خانواده‌ها برای جابه‌جایی وسایل کمک کردند و تمام عید در شرایط دشوار کنار کودکان ماندیم. انتظار داشتیم دست‌کم زحماتمان دیده شود؛ ما ماندیم تا چراغ درمان بچه‌ها خاموش نشود.

  • من زاهد طاهری، پرستار بخش مردان انکولوژی بیمارستان شهید بقایی اهواز هستم. من هم مثل بقیه می‌ترسیدم و حتی فکر می‌کردم شاید آخرین لحظات عمرمان باشد؛ اما نمی‌شد بیمارانی را که توان حرکت نداشتند یا همراهی نداشتند، تنها گذاشت. سعی می‌کردم ترسم را نشان ندهم تا همکارانم بیشتر نترسند. هنوز هم بعضی صداهای ناگهانی خاطره آن روزها را زنده می‌کنند. آن شب فهمیدم گاهی آدم با وجود ترس می‌ماند، چون نمی‌تواند نیازمندان را رها کند.

  • من کوکب حسن‌زاده، پرستار بخش انکولوژی زنان بیمارستان بقایی اهواز هستم. خاطره تلخم بیماری بود که هر دو پایش قطع شده بود و با وجود حال بد، فقط نگران همسرش بود و اصرار می‌کرد او را نجات دهیم. با تخلیه همه بیماران، به‌خاطر او گریه‌ام گرفت و همان شب کنارش ماندم. شبی دیگر، با اینکه شیفت نبودم، از نگرانی برای بیماران و همکارانم تا صبح نخوابیدم؛ شنیدن صدای گریه بچه‌ها هنگام تماس، طاقت‌فرسا بود.

  • من سهام عبیداوی، کمک‌پرستار بخش زنان، هماتولوژی و آنکولوژی بیمارستان بقایی اهواز هستم. سال‌هاست با عشق به بیماران خدمت می‌کنیم؛ حتی در جنگ و دوران کرونا. شب حمله به بیمارستان، حدود ساعت ۱۰، با وجود ترس و اضطراب، تلاش کردیم آرامشمان را حفظ کنیم و همه بیماران، حتی کسانی را که سرم به دست داشتند، از بخش خارج کنیم. اولویت ما نجات بیماران بود و تا وقتی همه را بیرون نبرده بودیم، خودمان خارج نشدیم.

  • من نسا عسکری، پرستار بخش سرطان بزرگسالان و کودکان بیمارستان بقایی اهواز هستم. روزهای جنگ، هر روز با نگرانی از خانه بیرون می‌آمدم و دو پسرم، کلاس‌اولی و کلاس‌ششمی‌ام، را تنها می‌گذاشتم. مدام تماس می‌گرفتم و می‌ترسیدم خانه‌مان بمباران شود و کنارشان نباشم؛ اما بیماران هم به ما نیاز داشتند و نگران نیمه‌ماندن درمانشان بودند. در دوران کرونا هم با فرزند شش‌ماهه‌ام سر کار می‌آمدم. شاید پرستاری یعنی با وجود نگرانی برای خانواده، بیمارانت را تنها نگذاری.

  • من رضا قانع، با ۴ سال سابقه در بخش مراقبت‌های ویژه مغز و اعصاب بیمارستان شهید رجایی شیراز هستم. در دوران جنگ، برخلاف بسیاری از سازمان‌ها، فعالیت بیمارستان نه‌تنها متوقف نشد، بلکه با انتقال مجروحان و افزایش شیفت‌ها و مسئولیت‌ها، فشار کاری ما بیشتر شد. با وجود خستگی و استرس، به مراقبت از بیماران ادامه دادیم؛ اما هیچ مزایا یا حمایت مالی متناسب با شرایط بحرانی و مسئولیت‌های مضاعف دریافت نکردیم.

  • من طاهره صفرپور، با ۷ سال سابقه کار در بیمارستان شهید رجایی شیراز هستم. در دوران جنگ، کارکنان بیمارستان در آماده‌باش کامل بودند؛ کلاس‌های مدیریت بحران برگزار شد، مرخصی‌ها لغو شد و حتی نشانی منازلمان را گرفتند تا در صورت نیاز با آمبولانس به دنبالمان بیایند. با افزایش شدید حجم کار و فشارهای ناشی از شرایط جنگی، همچنان آماده خدمت‌رسانی به بیماران و مجروحان بودیم.

  • من امیررضا بردبار، با ۸ سال سابقه کار در بیمارستان شهید رجایی شیراز هستم. در جنگ اخیر، با انتقال شمار زیادی از مجروحان به این مرکز اصلی تروما در جنوب کشور، حجم کار و استرس کارکنان به‌شدت افزایش یافت. در کنار فشار کاری، نگرانی خانواده‌ها نیز شرایط را دشوارتر می‌کرد؛ آن‌ها مدام نگران سلامتی و امنیت ما بودند و می‌ترسیدند بیمارستان هدف حمله قرار بگیرد و جانمان به خطر بیفتد.

  • من زهرا میرزایی، کارشناس بیهوشی و احیا با ۷ سال سابقه در بیمارستان شهید رجایی شیراز هستم. در دوران جنگ، با وجود استرس، نگرانی برای خانواده و شرایط دشوار، به خدمت‌رسانی ادامه دادیم. فشار کاری و مسئولیت‌هایمان دوچندان شده بود، اما وظیفه خود می‌دانستیم کنار هم‌وطنانمان بمانیم و تمام توانمان را برای نجات جان بیماران و مجروحان به کار بگیریم.

  • من شادی مقدم، سرپرستار ICU مغز و اعصاب بیمارستان شهید رجایی شیراز با ۲۳ سال سابقه کار هستم. در جنگ اخیر، یکی از نیروهای پدافند نیروی هوایی که از بوشهر منتقل شده بود، به‌دلیل جراحات شدید دست، ناچار به قطع عضو شد. دیدن این حادثه برای من و همکارانم بسیار دردناک بود؛ او برای دفاع از کشور و امنیت مردم خدمت می‌کرد. مواجهه با چنین صحنه‌هایی، در کنار فشار کاری، بار روانی سنگینی بر کادر درمان می‌گذارد و اثری ماندگار بر روح آنان دارد.

  • من نسرین کاظمی، کارشناس پرستاری با ۷ سال سابقه در بیمارستان شهید رجایی شیراز هستم. با وجود نگرانی برای زندگی و فرزندم، تلاش می‌کردم کنار بیماران بمانم و به آن‌ها آرامش بدهم. شبی که خبر حمله جنگنده‌ها به شیراز رسیده بود، همراه بیماری از شدت ترس خوابش نمی‌برد. کنارش نشستم و گفتم: «ما همه کنار هم هستیم.» صبح گفت حرف‌هایم آرامش کرده است. آن شب فهمیدم وظیفه ما فقط درمان جسم نیست؛ باید به دل‌های نگران هم امید بدهیم.

  • من صالح کشاورزی، با ۱۰ سال سابقه در بخش احیای اورژانس بیمارستان شهید رجایی شیراز هستم. با وجود ناامنی، نگرانی برای خانواده و فشار روحی و کاری، به‌خاطر هم‌وطنانمان پای کار ماندیم. تلخ‌ترین خاطره‌ام، انتقال همکارمان از اورژانس ۱۱۵ پس از حمله به زیباشهر بود. حالش بسیار وخیم بود، اما صدای ما را می‌شناخت و واکنش نشان می‌داد. با تمام توان تلاش کردیم نجاتش دهیم، اما متأسفانه به شهادت رسید؛

  • من خان محمدی، با ۲۳ سال سابقه کار در بیمارستان شهید رجایی شیراز هستم. در دوران جنگ، فشار کاری و استرس شدید و نگرانی برای خود و خانواده‌هایمان را تحمل کردیم. کادر درمان، پس از خط مقدم، مسئولیت رسیدگی به مجروحان و آسیب‌دیدگان را بر عهده دارد. زیر صدای جنگنده‌ها و بمباران‌ها، با تمام توان برای خدمت به مردم و کشور ایستادیم و همچنان کنار وطنمان می‌مانیم؛ هرچند فداکاری‌هایمان آن‌گونه که شایسته بود، دیده نشد.

  • من زهرا بیضاوی‌نژاد، سرپرستار بیمارستان شهید رجایی شیراز با ۱۶ سال سابقه کار هستم. در دوران جنگ، بیمارستان به‌عنوان یکی از مراکز اصلی درمان و تروما در جنوب کشور، پذیرای مجروحان نیروهای هوایی و زمینی از شیراز و شهرهای جنوبی بود. فشار روانی ناشی از مواجهه مداوم با مجروحان سنگین بود؛ بارها همکارانم را دیدم که گوشه‌ای می‌رفتند، بغضشان را فرو می‌خوردند و دوباره برای مراقبت از مجروحان به کار بازمی‌گشتند.

  • من فاطمه اسماعیلی، با ۹ سال سابقه کار در بیمارستان شهید رجایی شیراز هستم. در جنگ اخیر، بیمارستان به‌عنوان یکی از مراکز اصلی تروما در جنوب کشور، پذیرای شمار زیادی از مجروحان بود. حجم بالای کار، خستگی و دشواری رفت‌وآمد، فشار جسمی و روانی زیادی به کارکنان وارد کرد؛ به‌طوری‌که برخی همکاران دچار افسردگی شدید شدند. با وجود اضطراب و فرسودگی، همه تلاش می‌کردیم با تعهد حرفه‌ای به مراقبت از بیماران ادامه دهیم.

  • من محدثه شجاعی، ۳۷ ساله - پرستاربخش اورژانس بیمارستان باهنر کرمان هستم: «در دوران جنگ ، هر زمان با مجروحان مواجه می‌شدم، از صمیم قلب اندوهگین می‌شدم و ناخودآگاه با حس مادری، خودم را جای مادران چشم‌به‌راه آن سربازان قرار می‌دادم. هر مجروحی که روی برانکارد به بیمارستان می‌آمد، گویی فرزند خود ما بود و همین پیوند عاطفی عمیق بود که به همه ما انگیزه می‌داد تا پای جان برای مراقبت، امدادرسانی و تسکین دردهای آنان در صحنه بمانیم

  • من مهدیه رنجبری، ۴۱ ساله و پرستار اورژانس بیمارستان باهنر کرمان هستم. روزی که اعلام شد مجروحان جنگی به بیمارستان منتقل می‌شوند، نتوانستم در خانه بمانم. داوطلبانه با مسئول بخش تماس گرفتم و برای کمک اعلام آمادگی کردم و بی‌درنگ راهی بیمارستان شدم. بچه‌ها هنگام رفتنم نگران بودند؛ برایشان توضیح دادم که ما پرستاران سوگند خورده‌ایم و نباید در لحظات سخت میدان را خالی کنیم. پرستاری را از صمیم قلب پذیرفته‌ام و اگر دوباره چنین شرایطی پیش بیاید، در کنار مردم و مجروحان خواهم ایستاد.

  • من هانیه آبیار، ۳۰ ساله و پرستار اورژانس بیمارستان باهنر کرمان هستم. در روزهای جنگ، بزرگ‌ترین ترسم این بود که جانم را از دست بدهم و فرزندم بی‌مادر بماند؛ مدام فکر می‌کردم پس از من چه کسی او را بزرگ خواهد کرد. این اضطراب پیش از هر شیفت با من بود، اما به محض ورود به اورژانس و مواجهه با انبوه بیماران و مجروحان، حجم کار فرصتی برای فکر کردن باقی نمی‌گذاشت. با آرام شدن نسبی بخش، دوباره تمام ذهنم پیش فرزندم می‌رفت.

  • من جواد آذرشین، ۲۷ ساله - پرستار بیمارستان باهنر کرمان هستم: «در دوران جنگ ، کادر درمان خانواده ما است وهمواره از صمیم قلب امیدواریم سایه جنگ از کشور دور باشد و هیچ‌گاه نبردی رقم نخورد؛ اما اگر روزی شرایط ایجاب کند و بحرانی پیش آید، کادر درمان بدون درنگ و با همان حس تعهد گذشته و چه بسا با انگیزه‌ای مضاعف در سنگر درمان حاضر شده و رسالت خود را برای مداوای هم‌وطنان ایفا خواهد کرد. »

  • من فاطمه خواجه، پرستار ۲۵ ساله اهل گلبافت و پرستار اورژانس بیمارستان باهنر کرمان هستم. شب جنگ در شیفت بودم و با شنیدن صدای انفجار و شلیک، نخست نگران خانواده‌ام شدم که نزدیک پایگاه زندگی می‌کردند. پس از اطمینان از سلامتشان، تمام توانم را صرف مراقبت از مصدومان کردم. بیشتر مجروحان، سربازان و نیروهای نظامی جوانی بودند که دیدن زخم‌هایشان دردناک بود. همکارانم با تمام وجود و دلسوزانه از آن‌ها مراقبت می‌کردند؛ انگار برادر یا پدر خود را درمان می‌کنند.

  • من صالحه کلانتری خاندانی، ۵۲ ساله و پرستار اورژانس بیمارستان باهنر کرمان هستم. با اعلام آماده‌باش جنگی، اورژانس را برای پذیرش مجروحان آماده کردیم. با جراحات و سوختگی‌های دلخراشی روبه‌رو شدیم؛ اما دردناک‌تر، مادرانی بودند که عکس فرزندانشان را در دست داشتند و به‌دنبال نشانی از آن‌ها می‌گشتند. هیچ انسانی خواهان جنگ نیست؛ جنگ جز خسارت انسانی، عاطفی و اقتصادی ندارد. بااین‌حال، اگر میهن در خطر باشد، کادر درمان تا پای جان پشتیبان رزمندگان و خانواده‌هایشان خواهد بود.

  • من زهرا افژولند، ۴۸ ساله - پرستاراتاق عمل بیمارستان باهنر کرمان هستم: «در دوران جنگ ، در آن روزهای پرالتهاب، حجم سنگین رسیدگی به مصدومان و استرس مداوای بیماران به قدری بالا بود که تمام دغدغه‌های شخصی و خانوادگی به حاشیه می‌رفت.تعهد کادر درمان یک تعهد ناگسستنی است؛ اگر بار دیگر شرایط جنگ یا هر بحرانی پیش آید، بسیار محکم‌تر و استوارتر در صحنه کار حاضر خواهیم شد و آماده خدمت‌رسانی به مردم و مداوای مصدومان هستیم. »

  • من مائده رحیم‌پور، سرپرستار اورژانس بیمارستان کیش هستم. در دوران جنگ، شب‌های سخت و پراسترسی را تجربه کردیم. شبی شلوغ و آشفته که ترس و نگرانی همکارانم را فرا گرفته بود. دوری از خانواده و ناتوانی در برقراری ارتباط با عزیزانمان، اضطرابمان را دوچندان می‌کرد. همه به بیمارستان فراخوان شده بودیم و تا صبح ماندیم تا بخش را ساماندهی و برای ادامه خدمت آماده کنیم. خوشبختانه اتفاق ناگواری رخ نداد. میان نگرانی برای عزیزانمان و مسئولیت مراقبت از بیماران، تلاش می‌کردیم وظیفه‌مان را به بهترین شکل انجام دهیم.

  • من الهه معراجی، سرپرستار بیمارستان کیش هستم. در روزهای جنگ، با وجود ترس از صدای انفجارها و نگرانی برای خانواده‌هایمان، مسئولیت حفظ جان بیماران و آرامش همکارانم را بر عهده داشتم. بسیاری از پرستاران ما با وجود خستگی و شیفت‌های سنگین، تا ۲۴ ساعت در بیمارستان ماندند و کنار بیمارانشان ایستادند. به تک‌تک آن‌ها افتخار می‌کنم و باور دارم پرستارانی که در سخت‌ترین شرایط کنار مردم هستند، خودشان نیز به حمایت و توجه نیاز دارند.
مدیریت در بحران یعنی با وجود ترس، تکیه‌گاه دیگران باشی و امید را زنده نگه داری.

  • من فرزاد سلیمانی، پرستار ببخش اورژانس یمارستان کیش هستم.
در روزهای جنگ، در کنار درمان بیماران، تلاش می‌کردم به آن‌ها آرامش بدهم و امید را در دل‌هایشان زنده نگه دارم. آن روزها وظیفه ما فقط درمان زخم‌های جسمی نبود؛ باید مرهمی بر دل‌های نگران بیماران می‌شدیم و با حضور و همدلی‌مان، به آن‌ها قوت قلب می‌دادیم.

  • من سید یوسف ضیا‌نژاد پرستار فعال در  کلینیک بیمارستان کیش هستم.
آن روزها، دوری از خانواده و دلتنگی برای وطن، در کنار ترس و نگرانی ناشی از جنگ، شرایط روحی دشواری ایجاد کرده بود. با وجود کاهش تعداد بیماران، همچنان مواردی مانند مصدومیت ناشی از موج انفجار را تجربه می‌کردیم و وظیفه داشتیم با تمام توان در کنار بیماران باشیم.

من معتقدم هر کسی جای ما بود، همین کار را می‌کرد؛ ما برای سلامت مردم قسم خورده‌ایم و به تعهدمان پایبندیم. امیدوارم توانسته باشیم در آن روزهای سخت، برای مردم و بیماران مفید باشیم.

  • من امیر علی پور، پرستار بخش اورژانس سوپروایزر کنترل عفونت بیمارستان کیش هستم.
در روزهای جنگ، همدلی و حمایتی که بین همکارانم در بیمارستان وجود داشت، بسیار ارزشمند بود. همه به هم دلداری می‌دادیم، به یکدیگر روحیه می‌بخشیدیم و امیدوار بودیم. 
با وجود دوری از خانواده‌هایمان و نگرانی برای آن‌ها، بدون وقفه به کارمان ادامه دادیم. وقتی نمی‌توانستیم کنار خانواده‌های خودمان باشیم، تلاش می‌کردیم به خانواده‌های دیگران کمک کنیم و بیماران را مثل اعضای خانواده خودمان بدانیم.

  • من زهره شیرانی. پرستار کلینیک بیمارستان کیش هستم.
 در روزهای جنگ، در مرخصی زایمان بودم و در جزیره حضور نداشتم، اما همیشه نگران همکارانم و شرایط بیمارستان کیش بودم. همسرم در بیمارستان حضور داشت و هر روز با او و همکارانم تماس می‌گرفتم تا از حالشان، وضعیت بیماران و شرایط بیمارستان باخبر شوم. روزهای بسیار سخت و پراسترسی بود و امیدوارم دیگر هیچ‌وقت چنین روزهایی را تجربه نکنیم.

  • من مرجان ملک‌محمدی، پرستار بخش مراقبت‌های ویژه (ICU) بیمارستان کیش هستم. 
در روزهای جنگ، مراقبت از بیمارانی که شرایط جسمی حساسی داشتند، مسئولیت ما را سنگین‌تر می‌کرد. در کنار نگرانی‌ها و فشارهای روحی ناشی از شرایط جنگ، تلاش می‌کردیم با حفظ آرامش و تمرکز، لحظه‌ای از مراقبت بیماران غافل نشویم. در آن روزهای دشوار، تعهد حرفه‌ای و احساس مسئولیت در برابر جان بیماران، انگیزه ما برای ادامه خدمت بود.

  • من الهام سعادت، پرستار بخش مردان بیمارستان کیش هستم.
در روزهای جنگ، پرستاری فقط مراقبت از بیماران نبود؛ باید در کنار مسئولیت حرفه‌ای، با ترس، نگرانی و فشارهای روحی نیز کنار می‌آمدیم. با وجود همه دشواری‌ها، تلاش کردیم با همدلی و تعهد، در کنار بیماران بمانیم و اجازه ندهیم شرایط بحرانی، روند خدمت‌رسانی در بیمارستان کیش را متوقف کند. برای ما، سلامت و آرامش بیماران همیشه در اولویت بود.

  • من آرزو ملک‌محمدی، با ۱۳ سال سابقه، پرستار بخش مردان بیمارستان کیش هستم. دوران جنگ، روزهایی پر از نگرانی و دلتنگی بود. به‌دلیل تعهد شغلی نمی‌توانستم جزیره را ترک کنم، اما دوری از خانواده و نگرانی برای بیماران فشار روحی زیادی به من وارد می‌کرد. خلوت شدن کیش و سکوتی که جای شور و شوق همیشگی جزیره را گرفته بود، غم‌انگیز بود. ماندم، چون به مسئولیت حرفه‌ای‌ام متعهد بودم؛ حتی وقتی دلم پیش خانواده‌ام بود و نگرانی لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد.

  • من امینه محمدی. سوپروایزر بالینی بیمارستان کیش هستم.
دوران جنگ برای من روزهایی سرشار از استرس و نگرانی بود. وقتی بسیاری از مسافران و ساکنان از جزیره خارج شدند، من به‌دلیل مسئولیت حرفه‌ای و برای ادامه روند درمان بیماران، در کیش ماندم.

ماندن در شرایطی که اضطراب و نگرانی از آینده وجود داشت، آسان نبود؛ اما نمی‌توانستم بیمارانی را که به مراقبت و درمان نیاز داشتند، فراموش کنم. برای من، ادامه خدمت در آن روزهای دشوار، بخشی از تعهدی بود که در برابر بیمارانم داشتم

  • من حدیث منتظری، سرپرستار بخش زنان بیمارستان کیش هستم. دوران جنگ برایم روزهایی سخت و پراسترس بود؛ از یک سو نگران خانواده‌ام و فرزندم بودم که در خانه و دور از من بودند و از سوی دیگر، مسئولیت مراقبت از بیمارانی را داشتم که به حضور و آرامشم نیاز داشتند. با وجود ترس و نگرانی، باید آرامش خودم را حفظ می‌کردم تا به بیماران احساس امنیت بدهم. جنگ برای من، نگرانی برای عزیزانم در خانه و تلاش برای آرام کردن بیمارانی بود که به من اعتماد داشتند.

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را از طریق فرم زیر اسال نمایید

نظرسنجی

مارا دنبال کنید