خبرگزاری فارس: از پروفسور مینویسیم، از پروفسور توفیق موسیوند؛ همان مردی که عدد سجلش را شاید خیلیها ندانند اما عدد افتخاراتش را هم نمیشود به این آسانی شمرد.مردی که از ورکانه برخاست، از چوپانی گذشت و خودش را به جایی رساند که نامش با قلب مصنوعی گره خورد و آوازهاش از کنج یک روستا تا دورترین جای جهان پیچید.پروفسور که میخوانیم یا میشنویم، بیاختیار فخر میشویم؛ حالا اگر بدانیم پروفسور اهل همین کاشانه است، همان جایی که سنگهایش بوی تاریخ میدهند و کوچههایش هنوز رنگ روستا دارند، دیگر چه میماند جز اینکه قدری بیشتر به این مرد افتخار کنیم.آری پروفسور اهل ورکانه است؛ همان روستایی که روزگاری یک پسر بچه پرشر و شور را در خود جای داده بود، پسربچهای که چوپانی کرده، زندگی ساده روستایی را چشیده و بعدها راهی درس و دانشگاه شده است.
پروفسور ممتاز روستایی
دست قضا و قدر نه! همت بیتکرار، پروفسور را از ورکانه راهی تهران میکند؛ از اینجا به بعد باید او را نه فقط پسر بچه روستا که دانشجوی ممتاز دانشگاه تهران و بعدها دانشگاه اکرن و آلبرتا بشناسیم.پروفسور با همان همت مثالزدنی، یکی دو رشته نه! چند رشته را توأمان دنبال میکند و قامت بر کسب دانش میبندد؛ از دانشسرای معلمی در کنج همدان شروع میکند و سر از مهندسی و ارشد مهندسی مکانیک آن سوی دنیا درمیآورد اما عطش به دانش این مرد را رها نمیکند.در ۳۷ سالگی دوباره ردای کسب علم بر تن میکند؛ این بار مهندسی پزشکی را برمیگزیند، دکتری میگیرد و علوم پزشکی را هم دنبال میکند؛ انگار قرار نیست این پسر بچه ورکانهای دست از یاد گرفتن بردارد.همزمان با تحصیل دست رد به دعوت دوست نمیزند و سرپرستی تیم پروژه قلب مصنوعی را در کلینیک کلیولند میپذیرد؛ همینجا است که نام پروفسور ورکانهای آرامآرام از مرزهای دانشگاه عبور میکند و در جهان پزشکی و مهندسی شنیده میشود.
پروفسور ورکانهای به یاری قلبها رفت
اما پروفسور فقط با مدرک و عنوان جلو نمیرود؛ سایه به سایه تحصیل، مشقت هم میکشد؛ از کار به عنوان ظرفشور گرفته تا اداره خانواده و پشت به پشت تلاش برای درس خواندن.زندگی را هم مانع نمیبیند؛ ازدواج میکند، خانواده تشکیل میدهد و همزمان مسیر علم را ادامه میدهد؛ سختتر از سخت امور زندگی را از سر میگذراند اما اهل کم آوردن نبود.پروفسور ورکانهای و همان پسر بچه پرشر و شور روستایی و چوپان، سه سال تمام شب را به صبح و صبح را به شب گره میزند تا چیزی بسازد که روزی شاید برای یک انسان، مرز میان ماندن و رفتن باشد.قلب مصنوعی ساخته میشود؛ قلبی که باید جای قلبی را بگیرد که دیگر توان تپیدن ندارد؛ قلبی با نبضهای شمارهدار و منظم که قرار است به انسانی دیگر فرصت ادامه زندگی بدهد.پروفسور در یکی از سمینارهای جهانی، از همان آدمهایی میگوید که سکته قلبی زندگیشان را نیمهکاره گذاشته است؛ از بیماران جوان و نوجوان و میانسال و سالخوردهای که قلبشان از کار افتاده و پزشک ناچار شده خبر تلخ را به خانواده بدهد.همین رنج، همین تلخی و همین دیدن آدمهایی که قلبشان دیگر همراهی نمیکند، شد دلیل اینکه پروفسور به فکر راهی دیگر بیفتد؛ راهی برای اینکه وقتی قلب طبیعی از کار میایستد، امید هم از حرکت نایستد.
قلبی که از ورکانه تا جهان رفت
پروفسور توفیق موسیوند، نامآشنای تمام دنیا، از کنج دنج روستا به خدمتی رسید فراتر از پهنه دنیا؛ انگار که برگزیده شده بود تا بسازد، بیافریند و جایی که بیماری پایان راه میشود، راهی تازه باز کند.اما کارستان پروفسور به قلب مصنوعی ختم نشد؛ آقای تلاش، باز هم دست به کار شد و ثبت اطلاعات ژنتیکی با استفاده از اثر انگشت و بدون نیاز به خونگیری را عرضه کرد؛ باز هم ساخت، باز هم پرداخت و باز هم نامش را به گوش جهان رساند.بعدتر زیرپیراهنی هوشمندی ساخت که میتواند فشار خون و کارکرد قلب را در افرادی که قلبشان خوب کار نمیکند، کنترل کند؛ انگار این مرد هر بار که از قلب فاصله میگیرد، دوباره به آن برمیگردد.پروفسور هر چه بیشتر میساخت، بیشتر به همان نقطه نخست برمیگشت؛ انسان.شاید برای همین است که روز پزشک را میشود بهانه کرد و از او نوشت؛ نه فقط از پزشکی که در مطب مینشیند و نسخه مینویسد، که از انسانی که دانش پزشکی را با مهندسی گره زد تا برای قلبهایی که دیگر رمق نداشتند، راهی تازه پیدا کند.
قلب مخترع قلب مصنوعی از شماره افتاد
پروفسور موسیوند، شهره شهر و روستا نه! شهره یک جهان، سرانجام اختراعات و ابداعات و خدماتش به بشر را برداشت و همین دیروز و پریروز، زمین را ترک گفت و راهی دیار باقی شد؛ اما با دستی پر.به قدری دستش پر بود که سنگینی میکرد؛ سنگینیِ سالها درس خواندن، سالها تلاش، سالها ساختن و سالها فکر کردن به انسانی که شاید هرگز او را نمیشناخت.راستی زمین هم دلش به ترک یار غار بشر نبود؛ دلخوش بود به دور دواری که پروفسور را حیات میداد و قلبها را تپش.حالا اما قلب مخترع قلب مصنوعی از شماره افتاده است؛ همان قلبی که سالها برای تپش قلب دیگران اندیشید، ساخت و جنگید.و چه قصه عجیبی است؛ پسر بچه ورکانهای که روزی چوپانی میکرد، به جایی رسید که برای قلبهای خاموش جهان، تپش ساخت و سرانجام خودش، آرام و بیصدا از دور دوار زمین پیاده شد.





دیدگاه ها