رقیه رحیمی: هر قرائتی که دانشگاه را به نهادی صرفاً آموزشی فروبکاهد، ناگزیر از لایههای اصلی این واقعیت غفلت میکند. دانشگاه در شرایط عادی، کانون تربیت نیروی متخصص، میدان تولید معرفت و بستر انباشت سرمایه انسانی به شمار میآید؛ اما در شرایط بحرانی، فراتر رفته و در قامت یکی از پایههای پایداری ملی ظاهر میشود. از همین رو، آموزش عالی از موضوعی درون بخشی بیرون و در تراز مسئله ای راهبردی میایستد.
آنچه از وقایع دیماه ۱۴۰۴ و سپس جنگ مقاومت پیش چشم سیاستگذار، جامعه دانشگاهی و افکار عمومی نهاد، این حقیقت بود که دانشگاه فقط از رهگذر تهدیدات فیزیکی آسیب نمیبیند. چهبسا ضربه اصلی نه از مسیر ویرانی بناها، بلکه از مجرای اختلال در نظم آموزشی، تعلیق در جریان پژوهش، فرسایش روحیه دانشگاهیان، گسست ارتباطات علمی، تضعیف حس تعلق و تشدید تردید نسبت به آینده وارد و بحران، پیش از آنکه دیوارها را فرو بریزد، ممکن است افقها را تیره و پیش از آنکه ساختمانها را هدف بگیرد، اعتماد را نشانه و پیش از آنکه کلاس را تعطیل کند، معنای دانشگاه را در ذهن دانشگاهیان متزلزل سازد. از این منظر، آموزش عالی دیگر صرفاً یک دستگاه خدماتی نیست که مأموریتش در برگزاری کلاس، ثبت نمره و اعطای مدرک خلاصه گردد. دانشگاه، در شرایط دشوار، به یکی از مجاری اصلی حفظ تداوم امنیت و انسجام ملی بدل میشود؛ یعنی همان نهادی که باید چرخه دانایی را زنده نگاه داشته، امید اجتماعی را از فروپاشی بازدارد و ظرفیت کارشناسی کشور را برای عبور از بحران حفظ نماید. اگر مدرسه، پایه سواد عمومی است، دانشگاه، ستون توان تخصصی یک ملت به حساب میآید؛ و اگر این ستون ترک بردارد، شکاف فقط در فضای آموزش باقی نمیماند، بلکه تا لایههای اقتصاد، فناوری،حکمرانی و حتی انسجام اجتماعی امتداد پیدا میکند.
در دو جنگ اخیر نیز پرسش اصلی هرگز این نبود که آموزش حضوری چه زمانی از سر گرفته میشود یا امتحانات با چه ترتیبی برگزار خواهد شد. پرسش اصلی جای دیگری قرار داشت: آیا دانشگاه از چنان ظرفیت نهادی برخوردار هست که در میانه فشار، آموزش را استمرار بخشد، پژوهش را از ایست کامل نجات و پیوند علمی را حفظ و از فرسایش خاموش سرمایه انسانی جلوگیری به عمل آورد؟ این همان نقطهای است که تفاوت میان «مدیریت روزمره» و «فهم راهبردی» آشکار میسازد. مدیریت روزمره، در پی آن است که بحران را بهطور موقت اداره و فهم راهبردی، میکوشد نهاد را چنان بازآرایی کند که در بحرانهای بعدی از پا ننشیند. واقعیت آن است که دانشگاه امروز دیگر فقط بر شالوده فیزیکی خود تکیه ندارد. زیست دانشگاه معاصر، بر زمین و ساختمان و کلاس محدود نمیماند؛ بر شبکه، داده، زیرساخت ارتباطی، حافظه دیجیتال، دسترسی فناورانه، امنیت سایبری و امکان تداوم غیرحضوری نیز متکی است. به بیان دیگر، دانشگاه در قرن جدید، هم موجودیتی عینی دارد و هم موجودیتی زیرساختی و مجازی؛ هم در کالبد پردیسها تنفس میکند و هم در مدار اطلاعات، ارتباطات و فناوری. از همینرو، هر بحرانی که این مدار را مختل نماید، حتی اگر ویرانی فیزیکی گستردهای در پی نداشته باشد، میتواند زیست علمی کشور را در معرض فرسایش تدریجی قرار دهد.
اما خطر بزرگتر، آنجاست که بحران از سطح اختلال مقطعی عبور و به وضعیت مزمن بدل شود. در این وضعیت، دانشگاه دیگر فقط با مسئله «ادامه کار» مواجه نیست؛ با مسئله «حفظ معنا» مواجه میشود. هنگامی که دانشجو نسبت خود را با آینده نامطمئن ببیند، استاد پیوند علمی خویش را در معرض گسیختگی احساس کند، پروژه های پژوهشی مدام در سایه تعلیق و بیثباتی و نگاه امنیتی بماند و نهاد دانشگاه نتواند از خود تصویری قابل اتکا ارائه دهد، آرامآرام نوعی فرسودگی خاموش شکل میگیرد؛ فرسودگیای که در ظاهر، شاید با تعطیلی و بحران حاد همراه نباشد، اما در باطن، امنیت ملی را از حساسترین ناحیهاش، یعنی ناحیه نخبگانی و دانشی، تحلیل میبرد.
در چنین افقی، بزرگترین خطا آن خواهد بود که آموزش عالی را صرفاً با منطق اداری بسنجیم. بحرانهای جدید نه تکبعدی، نه کوتاهنفس، نه قابل فهم در چارچوبهای کهنه ی نشئت گرفته از ادبیات کلاسیک مدیریت بحران. آنچه امروز بر سر کشورها آوار میشود، معمولاً ماهیتی ترکیبی دارد: اجتماعی، امنیتی، روانی،رسانهای، فناورانه و گاه نظامی. بنابراین، دانشگاه نیز نمیتواند با منطق قدیم، با زبان بخشنامههای مقطعی و با رویکردهای صرفاً واکنشی به استقبال چنین وضعیتی برود. آنچه ضرورت یافته، گذار از «اداره آموزش» به «معماری تابآوری دانشگاهی» است.
معماری تابآوری، ناظر به آن ظرفیت عمیق و لایهمند نهادی است که اجازه نمیدهد دانشگاه درنخستین موج اختلال ازنفس بیفتد. این معماری، مستلزم پیشبینی سناریوهای بحران، طراحی سازوکارهای تداوم آموزش و پژوهش، صیانت از دادهها و داراییهای دانشی، پشتیبانی از جامعه دانشگاهی و بازتعریف نقش دانشگاه در منظومه امنیت ملی است. دانشگاهی که برای روزهای سخت نقشه ندارد، در روز بحران ناگزیر به واکنشهای شتابزده و پرهزینه پناه میبرد؛از آن سو دانشگاهی که منطق تابآوری را در ساختار خود نهادینه نموده، حتی در میانه تلاطم نیز میتواند انسجام درونی، شأن علمی و قابلیت عملیاتیاش را حفظ بنماید.
آموزش عالی ناگزیر است روایت تازهای از خود عرضه کند. دانشگاه اگر بخواهد در این دوره دشوار جایگاه واقعیاش را بازیابد، نمیتواند صرفاً در مقام قربانی بحران ظاهر بشود. این نهاد باید خویش را بهمثابه یکی از ابزارهای عبور از بحران صورتبندی نماید؛ نهادی که هم نیروی متخصص میپرورد، هم ظرفیت تحلیل و تصمیمسازی فراهم میآورد، هم فناوری و نوآوری را در مدار ملی نگه میدارد و هم در هنگامه آشوب و تهدید، پاسدار امکان عقلانیت جمعی می ماند. چنین روایتی، دانشگاه را از انفعال بیرونکشیده و به قلب پروژه تابآوری ملی میآورد.
از اینرو، اکنون بیش از هر زمان دیگر، آموزش عالی ایران به یک بازنگری بنیادین نیاز دارد؛ بازنگریای که از سطح آییننامه و دستورالعمل فراتر برود و به فلسفه حکمرانی دانشگاه در شرایط بحران برسد. کشور به دانشگاهی نیاز دارد که تنها برای روزهای آرام طراحی نشده باشد؛ دانشگاهی که بتواند در روزهای دشوار نیز کارکرد خود را حفظ نموده، مرجعیت علمیاش را از دست نداده و حلقه اتصال میان اکنونِ پراضطراب و آیندهای قابل ساخت باقی بماند.
از دل این تجربهها، راهکاری روشن پیش روی آموزش عالی ایران قرار میگیرد: طراحی نظام بومی تابآوری دانشگاه ایرانی. مقصود از این نظام، ایجاد مجموعهای از سازوکارهای ازپیشطراحیشده برای روزهای بحران است؛ سازوکاری که نه تقلید ساده از الگوهای خارجی باشد و نه به چند بخشنامه اضطراری پس از وقوع حادثه محدود بماند. دانشگاه ایرانی، با توجه به مختصات خاص کشور، باید برای وضعیتی آماده شود که در آن بحران میتواند همزمان اجتماعی، امنیتی، رسانهای، فناورانه، روانی و حتی نظامی باشد. از این رو، تابآوری دانشگاهی در ایران باید متناسب با همین واقعیت چندلایه طراحی گردد.
در این الگوی بومی، هردانشگاه باید پیش از وقوع بحران، نقشه تداوم داشته باشد؛ نقشهای که درآن تکلیف استمرار آموزش، حفظ جریان پژوهش، امنیت دادهها و داراییهای علمی، ارتباط پایدار با استادان و دانشجویان، پشتیبانی روانی از جامعه دانشگاهی، صیانت از سرمایه انسانی و نحوه مشارکت دانشگاه در حل مسائل ملی روشن شده باشد. چنین نقشهای باید مشخص کند که اگر آموزش حضوری مختل شد، اگر زیرساخت ارتباطی دچار ناپایداری شد، اگر اضطراب و بیاعتمادی در میان دانشجویان گسترش یافت، اگر استادان و پژوهشگران با گسست علمی روبهرو شدند یا اگر دانشگاه در معرض فشار رسانهای و اجتماعی قرار گرفت، نهاد دانشگاه چگونه باید واکنش نشان دهد، چگونه ارتباط برقرار کند و چگونه شأن علمی و کارکرد ملی خود را حفظ نماید.
در این معنا، راهکار بومی فقط برخطکردن کلاسها نیست. مسئله، عمیقتر از جابهجایی آموزش از کلاس به سامانه است. دانشگاه باید یک ساختار دائمی برای رصد بحران، تصمیمگیری سریع، ارتباطات شفاف، حمایت روانی، حفظ دادهها، پشتیبانی فناورانه و نگهداشت سرمایه انسانی داشته باشد. این ساختار میتواند در قالب هسته تابآوری دانشگا» در هر دانشگاه شکل بگیرد؛ هستهای متشکل از نمایندگان مدیریت دانشگاه، آموزش، پژوهش، فناوری اطلاعات، مشاوره دانشجویی، روابط عمومی و نمایندگان استادان و دانشجویان. وظیفه این هسته، نه فقط واکنش به بحران، بلکه آمادگی پیش از بحران، تمرین سناریوها، شناسایی نقاط آسیبپذیر و حفظ پیوند میان دانشگاه و جامعه در روزهای دشوار است.
چنین الگویی زمانی بومی خواهد بود که به واقعیتهای خاص ایران توجه کند: نابرابری دسترسی فناورانه میان دانشجویان، احتمال اختلال در زیرساختهای ارتباطی، فشار روانی ناشی از بیثباتیهای اجتماعی و امنیتی، خطر مهاجرت یا فرسایش سرمایه انسانی، حساسیت افکار عمومی نسبت به دانشگاه، و ضرورت حفظ مرجعیت علمی در شرایط تهدید. بنابراین، دانشگاه تابآور ایرانی باید همزمان سه کار انجام دهد: آموزش را متوقف نکند، امید و تعلق دانشگاهی را حفظ و ظرفیت دانشی خود را در خدمت حل مسئله ملی قرار دهد.
جمعبندی ماجرا روشن است: وقایع دیماه ۱۴۰۴ و جنگ، برای آموزش عالی ایران فقط دو رویدادگذرا نخواهد بود؛ لیکن دو آینه اند. آینه نخست نشان داد که دانشگاه میتواند در کانون آشوبهای اجتماعی قرار گیرد و خواهناخواه بخشی از بار سنگین تنشهای جامعه را بر دوش بکشد. آینه دوم آشکار ساخت که در شرایط جنگ و تهدید خارجی، نهاد علمی و زیرساخت دانشی کشور نیز در معرض ضربه مستقیم و غیرمستقیم قرار میگیرد. اگر این دو آینه به درستی قرائت شوند، آموزش عالی ایران میتواند از دل این تنگنا، به درکی تازه از خود برسد؛ درکی که دانشگاه را نه نهادی مصرفکننده امنیت، بلکه یکی از تولیدکنندگان پایداری ملی و امنیت باشد.مسئله، در نهایت، بر سر بقای یک نهاد آموزشی نیست، بر سر صیانت از ظرفیت تمدنی کشور است. هر ملت، آینده خویش را در دانشگاههایش ذخیره میکند. اگر این مخزن تضعیف گردد، خسارت فقط در آمار آموزشی ظاهر نمیشود؛ در قدرت ملی، کیفیت حکمرانی، توان علمی، قابلیت بازسازی و در افق امید یک جامعه رسوب میکند. از همینجاست که آموزش عالی، در میانه بحران، دیگر موضوعی فرعی شمار نمیآید؛ به نام دیگری از«آینده» بدل میگردد.
"کشورهایی که آموزش را سرلوحه توسعه خود قرار دادند آنهایی بودند که در مسیر رشد سریعتر حرکت کردند نمونه آنها ژاپن، کره جنوبی، و کشورهای اسکاندیناوی هستند."





دیدگاه ها